سفارش تبلیغ
صبا
 
 
سروش دل
 
 
آنکه در دانشش اختلاف و دوگانگینباشد . [امام باقر علیه السلام ـ در بیان معنای راسخان در دانش ـ] 




»» السلام علیک یا مسلم بن عقیل (علیه السلام)

السلام علیک یا مسلم بن عقیل (علیه السلام)
«السلام علیک یا سیدالشهداء (علیه السلام) » 

«اَلسَّلاَمُ عَلَیکَ یَامُسلِمِ بنِ عَقِیل»

شهادت جانسوز ابن عم و سفیر سیّدالشهداء (علیه السلام)، حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) را به پیشگاه مقدّس و منوّر بقیة الله الأعظم حضرت حجة بن الحسن العسکری (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تمامی شیعیان و محبّین آن بزرگواران تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم.

 

       **کوفه امشب چه ملال انگیز است**
                                          **کوچه هایش همه ماتم خیز است**
       **اهل این شهر چه بی احساسنـد**
                                          **رسـم و آیــیـن وفــا نـشـنـاسـنـد**
  
 

 

مسلم بن عقیل (علیه السلام) به ابن زیاد ملعون گفت چون مرا خواهی کشت بگذار تا یکی از حاضران را وصی خود گردانم که به وصیت های من عمل نماید. ابن زیاد گفت بگو آنچه خواهی. مسلم بن عقیل (علیه السلام) رو به عمربن سعد آوردو گفت میان من و تو قرابتی هست، وصیت مرا قبول کن. آن ملعون برای خوش آمد ابن زیاد گوش به سخن او نداد. ابن زیاد گفت با تو رابطه قرابت دارد چرا از قبول وصیت او امتناع می نمایی؟ عمر چون از ابن زیاد دستوری یافت دست مسلم(علیه السلام) را گرفت و به کنار قصر برد. مسلم (علیه السلام) گفت:

وصیت اول من آنستکه در این شهر هفتصد درهم قرض دارم، شمشیر و زره مرا بفروشی و قرض مرا اداء کن.
وصیت دوم من آنست که چون مرا بقتل آوردند بدن مرا از ابن زیاد رخصت بطلبی و دفن نمائی وصیت سوم آنکه به حضرت امام حسین
(علیه السلام) بنویسی که کوفیان بی وفائی کردند و پسر عمّ تو را یاری نکردند ، بر وعده های ایشان اعتماد مکن و به این صوب میا.

                 
                
                 **
مـیزبانـنـد و دلـم خـسته ز هـم دردیـشان**
                                **بـی وفـایی خجـل از اینهمه نـامـردیـشان**
       **گـرچه خوانند بیایی تو در این شهر ولی**
                               **میشود خوانـد زچشمان همه بغض علی(ع)**

       **کوفه میا حـسین جان ... کوفه وفـا ندارد**
                               **کـوفی بی مروت ... حجب و حـیا ندارد**



ابن زیاد چون وصیت ها را شنید گفت ما را با مال او کاری نیست هر چه گفته چنان کن و ما چون او را به قتل آوریم در دفن کردن بدن او مضایقه نخواهیم کرد و اما امام حسین
(علیه السلام) ، اگر او اراد? ما ننماید ما اراد? او نمی نمائیم .پس ابن زیادبکربن حمران را طلبید که مسلم (علیه السلام) در آن روز ضربتی بر سر او زده بود گفت مسلم (علیه السلام) را ببر به بام قصر و او را گردن بزن و سرش را با تنش از قصر به زیر انداز.

مسلم (علیه السلام) گفت که اگر ولدالزّنا نبودی و میان من و تو قرابتی میبود امر به قتل من نمی کردی. پس آن ملعون دست آن سلاله اخیار را گرفت و بر بام قصر برد. در اثنای راه زبان آن مقرّب اله بحمد و ثنا و تکبیر و تهلیل و تسبیح حقتعالی و صلوات بر سیّد انبیاء و اهلبیت آنحضرت جاری بود و با حق ، زبان به مناجات گشوده ، میگفت که خداوندا تو حکم کن میان ما و میان این گروهی که ما را فریب دادند و دروغ گفتند و به وعد? خود وفا نکردند.


              **
می کشد گـرچه به پای دارم**
                                    **دست از دوست کجا بردارم**

 

چون آن لعین بد کردار آن زبده ابرار و نقاو? اخبار را بر بام قصر آورد و شهد شهادت بکام آن سعادتمند رسانید ، سر و بدن شریفش را از بام قصر بزیر افکند و خود لرزان به نزد ابن زیاد آمد.ابن زیاد گفت سبب تغییر حال تو چیست؟ گفت چون مسلم (علیه السلام) را به قتل آوردم مرد سیاه مهیب دیدم که در برابر من ایستاده و انگشتهای خود را به دندان میگزد و به روایت دیگر پیش از کشتن ، این حالت را مشاهده نمود و دستش خشک شد.چون خبر به پسر زیاد رسید او را طلبید و بعد از استعلام حال آن شقی تبسمی کرد. گفت چون می خواستی به خلاف عادت کار بکنی دهشت بر تو مستولی گردید و خیالی در نظر تو در آمد. پس آن ملعون دیگری را بر بام قصر فرستاد. چون او اراد? قتل مسلم (علیه السلام) کرد صورت رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) را دید و از بیم آن حضرت زهره اش آب شد و در ساعت بمرد. پس ابن زیاد شامی ملعونی را فرستاد که به کار او پرداخت.


       **
بــر فـــراز دارَم و دلــواپــس یــک کـــاروان**
                            **ازهمین جا دیده ام یک زینب(س) و یک ساربان**
       **آه از ایـن کــوفــیـان .... آه از ایـن کــوفــیـان**
                            **
آه از ایـن کــوفــیـان .... آه از ایـن کــوفــیـان**  

 

چون مسلم بریاض جنان انتقال نمود، ابن زیاد هانی را طلب کرد و هرچند محمد بن اشعث و دیگران برای او شفاعت کردند فایده نبخشید و به قتل او فرمان داد. غلام ابن زیاد او را از قصر بیرون برد، ضربتی در او زد و در او اثر نکرد.هانی گفت « الی الله المعاد اللهم الی رحمتک و رضوانک » یعنی بازگشت همه به سوی خداست ، خداوندا مرا ببر به سوی رحمت و خشنودی خود. پس ضربتی دیگر زد او را به رحمت الهی واصل گردانید.


             **بر سر دارم لک لبیک حسین(ع)**
                                     **دار و ندارم لک لبیک حسین (ع)**

 

عبیدالله بن زیاد سر مسلم (علیه السلام) و هانی را به هانی پسر ابی حیه و زبیر پسر اروح و به نزد یزید فرستاد و نامه نوشت و احوال مسلم (علیه السلام) و هانی را در نامه درج کرد و فرستاد. چون نامه و سر هانی به آن رسید شاد شد و گفت سرها را بر در درواز? دمشق آویختند و جواب نامه ابن زیاد را فرستاد و او را نوازش بسیار نمود و نوشت که شنیده ام که امام حسین (علیه السلام) متوجه عراق گردیده است.باید که راه ها را ضبط نمایی و در ظفر یافتن بر او سعی بلیغ به عمل آوری و به تهمت گمان مردم را به قتل رسانی و آنچه هر روز سانح میشود به من بنویسی و السلام.

 

        **ای غم عشق تو جان را شده شیرازه حسین(ع)**
                              **وعـده گاه مـن و تـو بـر سر دروازه حسین(ع)**

 

خروج حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) در روز سه شنبه هشتم ماه ذی الحجة الحرام بود و شهادت آن با سعادت در روز عرفه واقع شد . (?)

                                                                                                               (?) جلاء العیون علامه مجلسی (ره) ، ص ??? و ???   


   **از مــن ای صـبـا بـبـر... ســوی دلـبـرم خــبـر... بــا آه و درد**
                 **کـه از نـیـمه ره دگر... کـن از این سفـر حذر ... مـولا بـرگرد**
   **پـر گشته کـوفه از سوز و آهم ... دارالإماره شـد قـربـانـگاهـم**
                 **امّید عالمین،یابن الزهرا(ع) ... کوفه میا حسین(ع) ، یابن الزهرا(ع)**

 


"یا صاحب الزّمان عجّل ظهورک"



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( چهارشنبه 86/9/28 :: ساعت 7:24 صبح )

»» « عـیـد سـعـیـد قــربـان مـبـارک »

« عـیـد سـعـیـد قــربـان مـبـارک »

عـیـد سـعـیـد قـربـان را به مـحـضـر مـقـدّس و مـنـوّر آقـا حـجـة بـن الـحـسن الـعسکـری ، حـضـرت مـهـدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تـمـامـی شـیـعـیـان تـبـریـک و تـهـنـیـت عـرض مـی نـمـائـیـم.

 

روایت شده است از فضل بن شاذان که گفت شنیدم حضرت امام رضا (علیه السلام) میفرمود:چون خدا امر فرمود حضرت ابراهیم (علیه السلام) را که ذبح نماید به جای اسماعیل گوسفندی را که بر او نازل ساخت.آرزو کرد آن حضرت که کاش فرزند خود ، اسماعیل را بدست خود قربانی میکرد و مأمور نمی شد بجای او گوسفند بکشد، تا به دلش برمیگردید آنچه برمیگردد به دل پدری که عزیزترین فرزندانش را به دست خود بکشد.پس مستحق شد به این ذبح کردن درجات اهل ثواب را بر مصیبتها .

خدا وحی فرمود بسوی او که ای ابراهیم! کیست محبوبترین خلق من بسوی تو؟
عرض کرد پروردگارا! خلق نکرده ای خلقی را که محبوب تر باشد به سوی من از حبیب تو حضرت محمّد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) .

پس خدا وحی کرد بسوی او که او محبوبتر است بسوی تو یا جان تو؟
عرض کرد بلکه او محبوبتر است بسوی من از جان من.

فرمود:فرزندان او بسوی تو محبوبترند یا فرزندان تو؟
گفت: بلکه فرزندان او.

حقتعالی فرمود:پس مذبوح گردیدن و کشته شدن فرزندان او بر دست دشمنانش دل تو را بیشتر بدرد می آورد یا ذبح فرزند تو بدست تو در اطاعت من؟
عرض کرد خداوندا بلکه ذبح فرزند او بدست دشمنانش دل مرا بیشتر به درد می آورد.

پس وحی فرمود که ای ابراهیم! بدرستی که طائفه ای که دعوی کنند از امت حضرت محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) اند.امام حسین(علیه السلام) فرزند او را بعد از او به ظلم و عدوان خواهند کشت چنانچه گوسفند را میکشند و به سبب این مستوجب غضب من خواهند شد.

پس از استماع این قضیه جانسوز به جزع آمد ابراهیم(علیه السلام) و دلش به درد آمد و گریان شد .پس حقتعالی به او وحی فرمود ای ابراهیم ! فدای کردم جزع تو را بر پسرت اسماعیل . اگر او را به دست خود ذبح میکردی به جزعی که کردی بر حسین(علیه السلام) و شهید شدن او و واجب کردم برای تو بلندترین درجات اهل ثواب را بر مصیبت های ایشان. و این است معنی قول خدا که فدا دادیم او را به ذبح بزرگ. (وَ فَـدَینَاهُ بِذِبحٍ عَظیِم) . و در احادیث معتبر گذشت که گوسفند ابراهیم(علیه السلام) از آن چیزهاست که خدا خلق کرده است بی آنکه از رحم مادر بیرون آید. (?)


                                                                                                                       (?)
حیوة القلوب علامه مجلسی ، ج ? ، ص ??? .



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( چهارشنبه 86/9/28 :: ساعت 7:22 صبح )

»» مناجات

مناجات

خدایا!ما خاندان و برادران و همه زنان و مردان با ایمان را از شر چیزی که از آن به تو پناه آورده ایم ،پناه ده و آنچه که از بیم آن امان می طلبیم،ایمن ساز و آنچه را که در مقام دعا طلب کردیم،بشنو،ای پروردگار عالمیان،دعایمان را اجابت فرما!

 صحیفه سجادیه



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( چهارشنبه 86/9/28 :: ساعت 7:16 صبح )

»» عید سعید قربان مبارک





عید قربان، جشن رهیدگی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین بر همه ابراهیمیان مبارک باد

عید مبارک
عید سعید قربان بر همگان مبارک باد

عید قربان، عید تقرب به خداوند است. حاجیان که از من و منیت خالی شده‌اند، با قربانی کردن، آخرین گام را به سوی خداوند برمی‌دارند و در واقع نفس خود را در برابر خدا قربانی می‌کنند.


صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.



و اکنون در منایی، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای اسماعیل تو کیست؟ چیست؟ مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاکت؟ ... ؟

این را تو خود می دانی، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – باید به منا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی، من فقط می توانم " نشانیها " یش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف می کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" می خواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید می افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگی اش نمی گذارد تا " پیام" را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" می خواند آنچه ترا به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند، و عشق به او، کور و کرت می کند ابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ابلیس می سازد. در قله بلند شرفی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگی ات تنها یک چیز هست که برای بدست آوردنش، از بلندی فرود می آیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیم وارت را از دست می دهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ضعف"!

اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!

سالخورده مردی در پایان عمر، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بت پرستی و خرافه های ستاره پرستی و شکنجه زندگی. جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه پدری متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زنی نازا، متعصب، اشرافی: سارا.

و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه "مسئولیت روشنگری و آزادی"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پیر شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک " بشر" مانده است و در پایان رسالت عظیم خدایی اش، یک " بنده خدا" ، دوست دارد پسری داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پیری از صد گذشته، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست، حسرت و یأس جانش را می خورد، خدا، بر پیری و ناامیدی و تنهایی و رنج این رسول امین و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت می آورد و از کنیز سارا – زنی سیاه پوست – به او یک فرزند می بخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل، اسماعیل، برای ابراهیم، تنها یک پسر، برای پدر، نبود، پایان یک عمر انتظار بود، پاداش یک قرن رنج، ثمره یک زندگی پرماجرا، تنها پسر جوان یک پدر پیر، و نویدی عزیز، پس از نومیدی تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده، از شادی، برق می زند – می رود و در زیر باران نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است، می بالد و پدر، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوخته ی حیاتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گویی روئیدن او را، می بیند و نوازش عشق را و گرمای امید را در عمق جانش حس می کند.

در عمر دراز ابراهیم، که همه در سختی و خطر گذشته، این روزها، روزهای پایان زندگی با لذت " داشتن اسماعیل" می گذرد، پسری که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است، و هنگامی آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعیل، اکنون نهالی برومند شده است، جوانی جان ابراهیم، تنها ثمر زندگی ابراهیم، تمامی عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم!

در این ایام ، ناگهان صدایی می شنود :

"ابراهیم! به دو دست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکُش"!

مگر می توان با کلمات، وحشت این پدر را در ضربه آن پیام وصف کرد؟

ابراهیم، بنده ی خاضع خدا، برای نخستین بار در عمر طولانی اش، از وحشت می لرزد، قهرمان پولادین رسالت ذوب می شود، و بت شکن عظیم تاریخ، درهم می شکند، از تصور پیام، وحشت می کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترین جنگ، جنگِ در خویش، جهاد اکبر! فاتح عظیم ترین نبرد تاریخ، اکنون آشفته و بیچاره! جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم.

دشواری "انتخاب"!

کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را ؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را؟ لذت را یا مسئولیت را؟ پدری را یا پیامبری را؟ بالاخره، "اسماعیلت" را یا " خدایت" را؟

انتخاب کن! ابراهیم.

در پایان یک قرن رسالت خدایی در میان خلق، یک عمر نبوتِ توحید و امامتِ مردم و جهاد علیه شرک و بنای توحید و شکستن بت و نابودی جهل و کوبیدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پیروز برآمدن و از همه مسئولیت ها موفق بیرون آمدن و هیچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامی، در پی خویش، کج نشدن و از هر انسانی، خدایی تر شدن و امت توحید را پی ریختن و امامتِ انسان را پیش بردن و همه جا و همیشه، خوب امتحان دادن ...

ای ابراهیم! قهرمان پیروز پرشکوه ترین نبرد تاریخ! ای روئین تن، پولادین روح، ای رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدایی، به پایان رسیده ای! میان انسان و خدا فاصله ای نیست، "خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابدیت است، لایتناهی است! چه پنداشته ای؟

اکنون ابراهیم است که در پایان راهِ دراز رسالت، بر سر یک "دو راهی" رسیده است: سراپای وجودش فریاد می کشد: اسماعیل! و حق فرمان می دهد: ذبح! باید انتخاب کند!

"این پیام را من در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."! ابلیسی در دلش "مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش، " دلیل منطقی" می دهد.

این بار اول، "جمره اولی"، رمی کن! از انجام فرمان خود داری می کند و اسماعیلش را نگاه می دارد،

"ابراهیم، اسماعیلت را ذبح کن"!

این بار، پیام صریح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهیم غوغا می کند. قهرمان بزرگ تاریخ بیچاره ای است دستخوش پریشانی، تردید، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظیم توحید، در کشاش میان خدا و ابلیس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگینی "مسئولیت"، بر جاذبه ی "میل" ، بیشتر از روز پیش می چربد. اسماعیل در خطر افتاده است و نگهداریش دشوارتر.

ابلیس، هوشیاری و منطق و مهارت بیشتری در فریب ابراهیم باید بکار زند. از آن "میوه ی ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابلیس در دلش "مهر فرزند" را بر می افروزد و در عقلش "دلیل منطقی" می دهد.

"اما ... من این پیام را در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."؟

این بار دوم، "جمره وسطی"، رمی کن!

از انجام فرمان خودداری می کند و اسماعیل را نگه می دارد.

"ابراهیم! اسماعیلت را ذبح کن"! صریح تر و قاطع تر.

ابراهیم چنان در تنگنا افتاده است که احساس می کند تردید در پیام، دیگر توجیه نیست، خیانت است، مرز "رشد" و "غی" چنان قاطعانه و صریح، در برابرش نمایان شده است که از قدرت و نبوغ ابلیس نیز در مغلطه کاری، دیگر کاری ساخته نیست. ابراهیم مسئول است، آری، این را دیگر خوب می داند، اما این مسئولیت تلخ تر و دشوارتر از آنست که به تصور پدری آید. آن هم سالخورده پدری، تنها، چون ابراهیم!

و آن هم ذبح تنها پسری، چون اسماعیل!

کاشکی ذبح ابراهیم می بود، به دست اسماعیل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعیلِ جوان باید بمیرد و ابراهیمِ پیر باید بماند.، تنها، غمگین و داغدار...

ابراهیم، هر گاه که به پیام می اندیشد، جز به تسلیم نمی اندیشد، و دیگر اندکی تردید ندارد، پیام پیام خداوند است و ابراهیم، در برابر او، تسلیمِ محض!

اکنون، ابراهیم دل از داشتن اسماعیل برکنده است، پیام پیام حق است. اما در دل او، جای لذت" داشتن اسماعیل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهیم تصمیم گرفت، انتخاب کرد، پیداست که "انتخابِ" ابراهیم، کدام است؟ "آزادی مطلقِ بندگی خداوند"!

ذبح اسماعیل! آخرین بندی که او را به بندگی خود می خواند!

ابتدا تصمیم گرفت که داستانش را با پسر در میان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پیش آمد، و پدر، در قامت والای این "قربانی خویش" می نگریست!

اسماعیل، این ذبیح عظیم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگی آن گوشه، گفتگوی پدری و پسری!

پدری برف پیری بر سر و رویش نشسته، سالیان دراز بیش از یک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسری، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزیره، چه می گویم؟ آسمانِ جهان ، تاب دیدن این منظره را ندارد. تاریخ، قادر نیست بشنود. هرگز، بر روی زمین چنین گفتگویی میان دو تن، پدری و پسری، در خیال نیز نگذشته است. گفتگویی این چنین صمیمانه و این چنین هولناک!

-"اسماعیل، من در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم..."!

این کلمات را چنان شتابزده از دهان بیرون می افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پایان گیرد. و پایان گرفت و خاموش ماند، با چهره ای هولناک و نگاههای هراسانی که از دیدار اسماعیل وحشت داشتند!

اسماعیل دریافت، بر چهره ی رقت بار پدر دلش بسوخت، تسلیتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق تردید مکن، تسلیم باش، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت و خواهی دید که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهیم اکنون، قدرتی شگفت انگیز یافته بود. با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید و جز آزادی مطلق نبود، با تصمیمی قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابلیس را یکسره نومید کرد، و اسماعیل – جوانمردِ توحید – که جز آزادی مطلق نبود، و با اراده ای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمی جنبید، در تسلیم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوی، یک " قربانی آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمی وصف ناپذیر، بر سنگ می کشید تا تیزش کند!

مهر پدری را، درباره عزیزترین دلبندش در زندگی، این چنین نشان می داد، و این تنها محبتی بود که به فرزندش می توانست کرد. با قدرتی که عشق به روح می بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالی از خویش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده ای که تنها به خدا نفس می کشد!

آنگاه، به نیروی خدا برخاست، قربانی جوان خویش را – که آرام و خاموش، ایستاده بود، به قربانگاه برد، بر روی خاک خواباند، زیر دست و پای چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته ای از مویش را به مشت گرفت، اندکی به قفا خم کرد، شاهرگش بیرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد، فشرد، با فشاری غیظ آمیز، شتابی هول آور، پیرمرد تمام تلاشش این است که هنوز بخود نیامده، چشم نگشوده، ندیده، در یک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! این کارد!

این کارد... نمی برد!

آزار می دهد،

این چه شکنجه ی بی رحمی است!

کارد را به خشم بر سنگ می کوبد!

همچون شیر مجروحی می غرد، به درد و خشم، برخود می پیچد، می ترسد، از پدر بودنِ خویش بیمناک می شود، برق آسا بر می جهد و کارد را چنگ می زند و بر سر قربانی اش، که همچنان رام و خاموش، نمی جنبد دوباره هجوم می آورد،

که ناگهان،

گوسفندی!

و پیامی که:

" ای ابراهیم! خداوند از ذبح اسماعیل درگذشته است، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی، تو فرمان را انجام دادی"!

الله اکبر!

یعنی که قربانی انسان برای خدا – که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهیم" ، قربانی گوسفند، بجای قربانی انسان! و از این معنی دارتر، یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه خون نیست. این بندگان خدای اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از این معنی دارتر، خدا، از آغاز، نمی خواست که اسماعیل ذبح شود، می خواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود، و شد، چه دلیر! دیگر، قتل اسماعیل بیهوده است، و خدا، از آغاز می خواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود، و شد، چه صبور! دیگر، قتل اسماعیل، بیهوده است! در اینجا، سخن از " نیازِ خدا" نیست، همه جا سخن از " نیازِ انسان" است، و این چنین است " حکمتِ" خداوند حکیم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهیم را، تا قله بلند "قربانی کردن اسماعلیش" بالا می برد، بی آنکه اسماعیل را قربانی کند! و اسماعیل را به مقام بلند "ذبیح عظیم خداوند" ارتقاء می دهد، بی آنکه بر وی گزندی رسد!

که داستان این دین، داستان شکنجه و خود آزاری انسان و خون و عطش خدایان نیست داستان "کمال انسان" است، آزادی از بند غریزه است، رهایی از حصار تنگ خودخواهی است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آسای اراده بشریست و نجات از هر بندی و پیوندی که تو را بنام یک «انسان مسئول در برابر حقیقت"، اسیر می کند و عاجز، و بالأخره، نیل به قله رفیع "شهادت"، اسماعیل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامی ندارد – ابراهیم وار! و پایان این داستان؟ ذبح گوسفندی، و آنچه در این عظیم ترین تراژدی انسانی، خدا برای خود می طلبید؟ کشتن گوسفندی برای چند گرسنه ای!

موسم عید است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى کسى که در شکوهمندترین آیین دینى از زخارف دنیا دور شدى و به او نزدیکتر. ایام حج را نشانه اى از پاکیزگى ، رهایى، آزادگى، آگاهى و معنویت بدان. بدان که زمین سراسر حجى است که تو در آنى و باید با سادگى، وقوف در جهان درون و بیرون و قربانى کردن همه آرزوهاى پوچ دنیوى، خود را براى سفر بزرگ آماده کنى. انسان مسافر چند روزه کاروان زندگى است. سلام بر ابراهیم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند.





نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( چهارشنبه 86/9/28 :: ساعت 7:10 صبح )

»» کودکان متأهل

کودکان متأهل

 

طبق آخرین آمار رسمی کشور، در مجموع بیش از 30 هزار کودک 10 تا 14 ساله ایرانی متاهل هستند، در این آمار دختران زیر 14 سال با جمعیت 24 هزار و 506 نفر (506/24 نفر) بیشترین آمار کودکان همسردار را به خود اختصاص داده‌اند و 5 هزار و 519 پسر در سنین 10 تا 14 سال (519/5 نفر) مردخانه محسوب می‌شوند.
طبق ماده 1041 قانون مدنی عقد نکاح دختر 13 سال و پسر 15 سال منوط به اخذ اجازه ولی (پدر و جّد پدری) یا حکم دادگاه است در غیر این صورت این عقد پذیرفته نیست، ماده 190 قانون مدنی برای عقد دائم چهار شرط قرار داده است و شرط اصلی آن شامل رضایت طرفین و شرایط دیگر شامل عاقل، بالغ، مختار بودن می‌شود.

دکتر محمد سیف‌زاده عامل فقر را در چنین ازدواجهایی تاثیرگذار میداند و می‌گوید طبق قانون مصوب سال 1310 ازدواج دختر زیر 15 سال و پسر زیر 18 سال ممنوع بود، آمارهای افزایش طلاق خشونت و جرایم خانگی باعث نگرانی حقوقدانان نسبت به قوانین شده و انتظار و نیاز به تغییر بیش از پیش احساس می‌شود



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( سه شنبه 86/9/27 :: ساعت 9:25 صبح )

»» دل عاشق

www.hamtaraneh.com 

کجای این جنگل شب . پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت . پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی . من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم . نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغض نمیکنم، ببین

سفر نکن خورشیدکم . ترک نکن منو نرو
نبود نت مرگ منه . راهیه این سفر نشو

نزار که عشق منو تو . اینجا به اخر برسه
بری تو.  مرگ من از . رفتنه تو سر مبرسه

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغض نمیکنم ببین

نوازشم کن ببین . عشق میر یزه از صدام
صدام کن و ببین که باز . اونچه میگن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو . کمم، قد یمیم، گمم
اتشفشانه عشقمو . در یا یه پر تلا تمم

گریه نمیکنم نرو
اه نمیکشم بشین
حرف نمیرنم بمون
بغض نمیکنم ببین



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( سه شنبه 86/9/27 :: ساعت 9:15 صبح )

»» عشق آمد خویش را گم کن عزیز

عشق آمد خویش را گم کن عزیز
قوتت را قوت مردم کن عزیز

عشق یعنی خویشتن را گم کنی
عشق یعنی خویش را گندم کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آئین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد

( مجتبی کاشانی )

 


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( سه شنبه 86/9/27 :: ساعت 9:3 صبح )

»» در رثاء و سوگ باقر (علیه السلام)

در رثاء و سوگ باقر (علیه السلام)


شیعیان از چیست دل‎ها در غم است هر کجا بینى عزا و ماتم است
عرشیان را از سر افتاده ست تاج گوئیا ماتم به عرش اعظم است
مصطفى را در جنان حزنى عجیب انبیا را سر به زانوى غم است
آسمان در نوحه و سوگ و عزاست گوئیا محزون تمام عالم است
گوش کن تا بشنوى صوت ملک نوحه‏ عرش الهى این دم است
باقر آل نبى مسموم شد قامت صادق از این ماتم خم است
شیعیان در ماتم آن مقتدا خون اگر ریزند از چشمان کم است
از جفاهاى هشام بى حیا اشک غم در دیده‎‏هاى آدم است
تربت باقر ز رفعت در بقیع دردمندان را شفا و مرهم است
در رثاء و سوگ باقر اى "قدیر" خامه درکش چون بیانت اَبْکم است


نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( سه شنبه 86/9/27 :: ساعت 9:2 صبح )

»» حدیث شهادت

حدیث شهادت





اى دل حق‎پرستان مطیعت وعده‎گاه ولایت بقیعت

پنجمین پرتو نور کوثر

باقر علم آل پیمبر

ای که تو نسل صل و قیامى تو اباجعفرى تو امامى

پرتو مشعل علم و ایمان

سرّ یاسین تویى جان قرآن

اى شکافنده علم و تقوا نام پیغمبرى جان زهرا

شاهد عرصه‏‎ى کربلایى

خود شهید شرنگ جفایى

دیده‎اى وقعه‎ى کربلا را قصه عشق خون خدا را

بوده‎اى در تمام اسارت

روضه خوان حدیث شهادت

اى ولاى تو ایمان مردم مهر تو در دل و جان مردم

جان تو اى فروغ مدینه

آمده بر لب از زهر کینه

گفته‎اى تا پس از تو به عالم حج یاران شود بزم ماتم

خانه کعبه بیت العزایت

جان اهل دو عالم فدایت

جان پاکت چو بیرون ز تن شد پیرهن بر تن گل کفن شد

سیدى اى که داغت به دل‏هاست

بوسه بر تربتت حسرت ماست
" آشفته"



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( سه شنبه 86/9/27 :: ساعت 9:2 صبح )

»» حدیث شهادت

حدیث شهادت





اى دل حق‎پرستان مطیعت وعده‎گاه ولایت بقیعت

پنجمین پرتو نور کوثر

باقر علم آل پیمبر

ای که تو نسل صل و قیامى تو اباجعفرى تو امامى

پرتو مشعل علم و ایمان

سرّ یاسین تویى جان قرآن

اى شکافنده علم و تقوا نام پیغمبرى جان زهرا

شاهد عرصه‏‎ى کربلایى

خود شهید شرنگ جفایى

دیده‎اى وقعه‎ى کربلا را قصه عشق خون خدا را

بوده‎اى در تمام اسارت

روضه خوان حدیث شهادت

اى ولاى تو ایمان مردم مهر تو در دل و جان مردم

جان تو اى فروغ مدینه

آمده بر لب از زهر کینه

گفته‎اى تا پس از تو به عالم حج یاران شود بزم ماتم

خانه کعبه بیت العزایت

جان اهل دو عالم فدایت

جان پاکت چو بیرون ز تن شد پیرهن بر تن گل کفن شد

سیدى اى که داغت به دل‏هاست

بوسه بر تربتت حسرت ماست
" آشفته"



نوشته های دیگران ()
نویسنده متن فوق: » دکتر سارا ( سه شنبه 86/9/27 :: ساعت 9:0 صبح )

   1   2   3   4   5   >>   >
»» لیست کل یادداشت های این وبلاگ

سال نو مبارک
روز پزشک گرامیباد
رمضان...
میلاد نور مبارک.......
اس ام اس ولادت حضرت ابوالفضل (ع) و روز جانباز
27رجب عید مبعث پیامبر اکرم (ص)بر تمامی مسلمانان مبارک
اشیایی پرکاربرد که کثیفتر از کاسه توالت هستند!
7 نکته درباره آلرژی
4 قانون در مصرف دارو
چگونه فکر خود را آرام کنیم؟
[عناوین آرشیوشده]
 

>> بازدید امروز: 184
>> بازدید دیروز: 795
>> مجموع بازدیدها: 2310041
» درباره من «

سروش دل
مدیر وبلاگ : دکتر سارا[1786]
نویسندگان وبلاگ :
dr shohre  khanom
dr shohre khanom[154]
mastane_j[492]
iman_karami
iman_karami[197]
ehsan[50]
بی نام ونشون ...[263]
mohsen_f[200]
دکتر بیگدلی[404]
دکتر سلیمی راد
دکتر سلیمی راد[350]

پزشک هستم که آرزو دارم بتوانم از تخصصم در جهت کمک به همنوعم به نحو احسن استفاده کنم و بیاری خدا دردی از دردهای بیماران دردکشیده را از تن رنج کشیده اشان کم کنم ....

» پیوندهای روزانه «

دستورات دارویی [68]
استار دانلود [86]
سراب بهاییت [48]
همنشین [23]
سایت امام علی (ع) [61]
سایت امام علی (ع) [28]
تالارهای گفتمان کشف الیقین [29]
وب سایت ختم قرآن مجید [24]
سایت پاسخ به سوالات و شبهات(ایت الله انصاریان) [52]
سایت امام رضا(ع) [93]
پزشکان بدون مرز [77]
احادیث وروایات [173]
لبیک [29]
وب سایت شهید اوینی [80]
وب سایت تبیان [124]
[آرشیو(18)]

» آرشیو مطالب «
نوشته های روزانه
اخبار
ایام شهادت مولای دوجهان
مناجات
ضرب المثل
حدیث
حکایت
اس ام اس
مطالب علمی_پزشکی
امام عصر جانم بفدایت
نوشته های مذهبی
دلنوشته ها
متفرقه
اشعار
دانستنیها
نکته ها
بسیج
طنز وشوخی
هنر
تابستان 1387
زمستان 1386
مهر 1387
پاییز 1386
دی 1387
بهمن 1387
زمستان 1387
اسفند 1387
فروردین 1388
اردیبهشت 1388
خرداد 1388
تیر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
مهر 1388
آبان 1388
آذر 1388
دی 1388
بهمن 1388
اسفند 1388
فروردین 1389
اردیبهشت 1389
خرداد 1389
تیر 1389
مرداد 89
مرداد 1389
شهریور 89
مهر 89
آبان 89
آذر 89
دی 89
بهمن 89
اسفند 89
فروردین 90
اردیبهشت 90
خرداد 90
تیر 90
مرداد 90
شهریور 90
مهر 90
آبان 90
دی 90
آذر 90
بهمن 90
اسفند 90
فروردین 91
اردیبهشت 91
خرداد 91
مرداد 91
تیر 91
شهریور 91
مهر 91
آبان 91
آذر 91
دی 91
بهمن 91
اسفند 91
فروردین 92
اردیبهشت 92
تیر 92
خرداد 92
مرداد 92
شهریور 92
مهر 92
آبان 92
آذر 92
دی 92
بهمن 92
اسفند 92
فروردین 93
اردیبهشت 93
خرداد 93
تیر 93
مرداد 93
شهریور 93
مهر 93
آبان 93
آذر 93
دی 93
بهمن 93
اسفند 93
فروردین 94
اردیبهشت 94
خرداد 94
تیر 94
مرداد 94
شهریور 94
مهر 94
آبان 94
آذر 94
دی 94
بهمن 94
اسفند 94
فروردین 95

» لوگوی وبلاگ «


» لینک دوستان «
در دوران بـــرزخی ...
کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
دارالقران الکریم جرقویه علیا
منتظر ظهور
فرزانگان امیدوار
جاده های مه آلود
رقصی میان میدان مین
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی Dr.Rahmat Sokhani
بانـــــــوی دشــــــــــت رویــــــا
شین مثل شعور
عشق سرخ من
***جزین***
سرچشمه ادب و عرفان : وب ویژه تفسیر ادبی عرفانی قرآن مجید
شادیهای کوچک یک خانم خانه دار
عصر پادشاهان
جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
در انتظار آفتاب
EMOZIONANTE
نگاهی به اسم او
نگاهی به اسم او
لحظه های آبی
سایت جامع اطلاع رسانی برای جوانان ایرانی
پژواک
من وآینده من
تکنولوژی کامپیوتر
شب و تنهایی عشق
سرچشمـه فصـاحت و بلاغت
لــبــخــنــد قـــلـــم
نمایندگی دوربین های مداربسته
یادداشتها و برداشتها
هیات محبان بقیه الله عجل الله تعالی (شهرک آب ساری)
اطلاعات عمومی
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
►▌ استان قدس ▌ ◄
خورشید تابنده عشق
*پرواز روح*
لیلای بی مجنون
حمایت مردمی دکتر احمدی نژاد
سجاده ای پر از یاس
جبهه وبلاگی غدیر
خلوت من
عاشق آسمونی
هفت خط
کانون فرهنگی شهدا
شهرستان بجنورد
گل باغ آشنایی
بچه مرشد!
آخرالزمان و منتظران ظهور
جاده خاطره ها
اگه باحالی بیاتو
.:: مرکز بهترین ها ::.
هستی تنهاااااا.....
سارا احمدی
||*^ــــ^*|| diafeh ||*^ــــ^ *||
بانک اطلاعات ترفند های موبایل وکامپیوتر
معیار
موضوعات اقتصادی
امام زمان
نهان خانه ی دل
ایساکو -فروشگاه برتر-مسیبیان
سکوتی پرازصدا
قعله
xXxرنـــــــــــگـــــــــارنـــــــــــــــگ xXx
سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Darab University

مهندسی مکانیک ( حرارت و سیالات)-محی الدین اله دادی
تنهایی......!!!!!!
برترین عاشقانه ها و عکس ها
.: شهر عشق :.
بی سر و سامان
اتشنشانی بنادر کشور
مــــــ هـــــ ر بـــا ن
سرباز ولایت
تراوشات یک ذهن زیبا
پرپر
پر پرواز
هر چی بخوای
پیامنمای جامع
شقایقهای کالپوش
پرنسس زیبایی
بوی سیب BOUYE SIB
بادصبا
کلبه درویشی
زنبور درمانی در جهان
جاده مه گرفته
فرق بین عشق و دوست داشتن
ایران اسلامی

عاشقان
upturn یعنی تغییر مطلوب
تبسمـــــــــــــــی به ناچار
نزار تنها بمانم
ماتاآخرایستاده ایم
وب سایت روستای چشام (Chesham.ir)
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
جـــــــــــــــــــــــــذاب
.:: رمز موفقیت ::.
نرگس 1
روانشناسی آیناز
آسمون آبی چهاربرج
اس ام اس جوک SMS jok
عکس سرا + جام جهانی 2010
بازی موبایل،بازی جاوا،بازی سیمبین،دانلود بازی موبایل های جدید
O2H-SMS
منتظر مفرد مذکر غایب
پاتوق دوستان
بنده ی ناچیز خدا
محقق دانشگاه
فقط عاشق ها وارید شوند.................منامن
نیمکت آخر
سلام آقاجان
نگارستان خیال
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
سید علی خامنه ای
ردِ پای خط خطی های من
منطقه آزاد
دوستدار علمدار
بندیر
❤ღنیلوفرهای آبیღ❤
ورود ممنوع
به امید او
.:: رایحه ::.
هگمتانه
محمدمبین احسانی نیا
منتظرظهور
انسان جاری
زمزمه های تنهایی من...
آیینه های ناگهان
برای اولین بار ...
حلقه منتظران
web4life
نمکستان
واقعه
اصل 110، اصل ولایت فقیه (ولایت نیوز)
علی اصغربامری
*×*عاشقانه ای برای تو*×*
صراط مستقیم
دهیاری روستای آبینه(آبنیه)
روستای زیارتی وسیاحتی آبینه(آبنیه)باخرز
همنشین
خون شهدا
دلداده
ایهاالناس بدانید گدای حسنم
رازهای موفقیت زندگی
«نجوای شبانه»
خندون
عشق آباد شهرمن
تازه ترین ها
لنگه کفش
بچه های خدایی
تولید ورمی کمپوست//شرکت نوآوران جوان آوان پارس دزفول
MNK Blog
گل رازقی
نظرمن
بلوچستان
نغمه ی عاشقی
شبستان
دل شکسته
افســـــــــــونگــــر
یکی هست تو قلبم....
برادران شهید هاشمی
تفریحی
welcome to my profile
یامهدی
دل نوشته
har an che az del barayad
آدمکها
خدا، یه کاری کن ...
اسطوره عشق مادر
دانلود هر چی بخوایی...
فتوبلاگ حسین کارگر
نور
S&N 0511
**عاشقانه ها**
اتاق آبی
...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
پاسبان*حرم دل *شده ام شب همه شب
الهگان
صدای سکوت
(بنفشه ی صحرا)
عشق
ترانه ی زندگیم (Loyal)
یادداشت های من
توشه آخرت
آقاشیر
✘ Heart Blaugrana
در غزل فلسفه ی چشم تو در زیر سوالم
ترخون
عشق پنهان
Manna
دریایی از غم
Deltangi
ساحل نشین اشک
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
انجام پروژه های دانشجویی برای دانشجویان کنترل
عشق و شکوفه های زندگی
مهر بر لب زده
یکتاز
اواز قطره
محمد قدرتی MOHAMMAD GHODRATI
محب علی
گل یا پوچ؟2
کبوتر نامه بر
شـــــــیـــشـــــه ی نــــــــــــازک دلـــــــــــــــــــتنگی
یه دختره تنها
غدیریه
ورزشهای رزمی
رونوشت /سرنوشت.زارچ/سرچشمه فضیلت ها/یادداشت های احمد ترابی زارچی
دختر بهار
هم نفس
خنده بازار
گل همیشه نازم
گل خشک
گلهای یاس
مهاجر
جیغ بنفش در ساعت 25
بچه های باخرز
نت سرای الماس
ستاره طلایی
السلام علیک یا حبیبی یا رسول الله !
مردود
عمو همه چی دان
PARANDEYE 3 PA
جایی برای خنده وشادی و تفریح
دهکده کوچک ما

جام جهان نما
SIAH POOSH
قل هوالله احد
خاطرات من و دکترم
نه/ دی/ هشتاد و هشت
۩۞۩ السلام علیکم یا اهل بیت النبوه ۩
behtarinamkhoda
فقط خدا
COMPUTER&NETWORK
سیرت پیشگان
سکوت ابدی
دختر و پسرای ایرونی
.: هواداران دو آتیشه ی استقلال :.
شاه تور
متین
هر چی تو فکرته
Note Heart
ستاره سهیل
محفل آشنایان((IMAN))
غزلیات محسن نصیری(هامون)
دریــــــــای نـــور
ღღ♥دنیای بارانی♥ღღ
خط سوم
کلبه حقیرانه من
پاتوق دخترها
wanted
بهونه های بارونی
دلتنگـــــــــــــــ همه شمـــــــــــــــــــا....
همه چیز از همه جا
یه کم فکر کنیم...!
hamidsportcars
اداره منابع طبیعی وآبخیزداری شهرستان مانه وسملقان
آتیه سازان اهواز
نور غدیر
دُرُخـــــــــــــــــــــــش
این نیز بگذرد
دانلود کتاب
جواد قدرتی javadghodrati
شادِ شاد
کان ذن ریو کاراته دو ایلخچی
ژئوماتیک
رویابین
ترنم یاس
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
نجوای عاشقانه
وفا
کیمیا
اخراجیها
کشکول
اخلاق ، روان شناسی ، عقاید
شعر و شکر ...
عشق پاک
نوری چایی_بیجار
هرچه می خواهد دل تنگت بگو(مشاوره)
دوستانه
xXx عکسدونی xXx
دل نوشته های مائده
روزهای عاشقی یک سیب
نمی دونم بخدا موندم
نیلوفر مرداب
حباب زندگی
کشاورزی نوین
سایه های خیال
صاعقه
لپ تاپ
تینا!!!!
مهربانی
نقاشی های الیکا یحیایی
•.ღ♥ فرشتــ ـــ ـه تنهــ ــ ــایی ♥ღ.•
اصولی رایانه
سید خراسانی
IR.IRAN
زمزمه تنها
ستاره خاموش
سوادکوهی ریکا

» صفحات اختصاصی «
گاهی به نگاهت نگاه کن !
هیچ میدونی یکی هست که مراقبمونه ؟؟
خوشبختی یک سفر است
اس ام اس تبریک عید فطر
بهترین مفهوم زندگی = زیستن
تاثیر بچه دار شدن بر مردان
چطور چربی بیشتری بسوزانید ؟
فنون آرایش صحیح بابی بروان
۱۴ میان وعده ای که چاق کننده نیست
چگونه پوستمان را جوان نگه داریم ؟
راز شخصیت شما در چهره تان نهفته است :
روش برخورد با کسانی که خود را عقل کل می دانند !
خیر بیبینی این شب چله مادر !
بیست و یک جمله انرژی زا از آنتونی رابینز
با آگاهی زندگی کنید
خیر بیبینی این شب چله مادر !
روز مادر مبارک
دعای هر روز ماه مضان
22 بهمن مظهر ایستادگی وحضور همیشگی ملت ایران است

» لوگوی لینک دوستان «



» وضعیت من در یاهو «
یــــاهـو
» طراح قالب «

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.